تبلیغات

«هیچکاک»، مردی که زیاد می‌دانست! (2)

وب‌سایت نقد فارسی: اين گفتگوي بسيار مهم که پس از مصاحبه ي هيچکاک-تروفو مهمترين منبع براي آشنايي با عقايد و مِتدهاي هيچکاکي از زبان خود فيلم ساز است براي نخستين بار به فارسي برگردانده مي شود. اصل آن در کتاب «سينماي آلفرد هيچکاک » (موزه ي هنرهاي مدرن نيويورک، 1963 ) چاپ شده و از بعضي جهات حتي بر کتاب تروفو برتري دارد. نخست اين که تروفو با شيفتگي و ستايشي بي چون وچرا با هيچکاک روبه رو مي شود و نمي توان تاثير اين پرستش مطلق را بر لحن کتاب انکار کرد.

دوم اينکه عدم آشنايي تروفو به زبان انگليسي و فرهنگ بريتانيايي/آمريکايي که فيلم هاي هيچکاک از آن نشات مي گرفت باعث شده تا بيشتر از مفاهيمي بنيادي، تکنيکي مورد علاقه ي هيچکاک مورد بررسي قرار بگيرند. پيتر باگدانوويچ يکي از نزديک ترين دوستان هيچکاک در سالهاي واپسين زندگي اش بود و آشنايي او با تقريبا تمام بزرگان هاليوود و اصول فيلم سازي در آن اجازه ي طرح پرسش هايي متفاوت تر را به او مي داد. در اين متن خلاصه بيش تر پرسش ها حذف شده و تنها به نام فيلم هايي که مورد بحث قرار گرفته اند اشاره شده است.

 گفت و گوی جذاب پیتر باگدانوویچ با «هیچکاک» ، مردی که زیاد می‌دانست! (قسمت دوم)

پيتر باگدانوويچ


پيتر باگدانوويچ : Mr. & Mrs. Smith

آلفرد هيچکاک : Mr. & Mrs. Smith لطف دوستانه‌اي بود درحقِ کارول لمبارد. او ساخت اين فيلم را از من خواست. فيلمنامه قبلا نوشته شده بود و من فقط آن را فيلم کردم. در جايي از من نقل کرده بودند که «بازيگران مثل گله‌ي گاوند »، او آن را شنيده بود. وقتي سر صحنه رفتم ديدم او آغل کوچکي درست کرده بود با چند گاو داخلش.

پيتر باگدانوويچ : Suspicion

آلفرد هيچکاک : پاياني که براي Suspicion درنظر داشتم ولي هيچ وقت عملي نشد، اين بود که فونتين نامه اي براي مادرش مي نويسد و در آن مي گويد که عاشق همسرش است اما حس مي کند که او قاتل است؛ مي گويد که ديگر نمي خواهد زنده بماند و ترجيح مي دهد با دستان او بميرد، اما فکر مي کندکه اجتماع را بايد از شر او حفظ کرد. همسرش با يک ليوانْ شيرِ زهرآلود وارد ميشود و آن را به او مي دهد. قبل از اينکه شير را بخورد، ميگويد: «ممکن است اين نامه را براي مادرم پست کني؟ » سپس شير را سر مي کشد و مي‌ميرد. صحنه فيد مي شود، در صحنه ي کوتاه بعدي کري گرانت را مي بينيم که سرحال و سوت زنان به سمت صندوق پست مي رود و نامه را در آن مي اندازد. و پايان. اما مي دانيد که کري گرانت نمي تواند قاتل باشد؛ بازهم همان مشکلي که در The Lodger: A Story of the London Fog با ناولو داشتيم.

پيتر باگدانوويچ : Saboteur

آلفرد هيچکاک : در نظرم Saboteur فيلم موفقي نشد، چون فکر ميکنم رابرت کامينگز براي اين نقش مناسب نبود. چهره اش به شدت غيردراماتيک و کمدي است و در نيمي از صحنه ها موقعيت قابل باور نيست. تفاوت ميان او و رابرت دونات در The 39 Steps را ببينيد. از ديدگاه تماشاگران بايد موقعيت کامينگز و لويد را در صحنه‌ي پاياني فيلم، بر بالاي مجسمه ي آزادي، جابه جا مي کردم. اگر بِجاي شخصيت منفي، قهرمان فيلم در خطر بود نگراني تماشاگر به مراتب بيشتر مي شد. فيلم تحت تاثير نظرات مختلفي قرار گرفت.

اما آنچه بيش از همه مرا آزار داد انتخاب بازيگر نقش منفي، اتو کروگر، بود. در آن دوره گروه‌هاي فاشيستي آمريکا خود را آمريکايي هاي اوليه معرفي مي کردند. من اين گروه را در نظر داشتم و به هري کري براي نقش منفي فکر کرده بودم که هنرپيشه ي فيلم هاي وسترن بود. همسرش نزد من آمد و گفت: «اجازه نمي دهم شوهرم در چنين نقشي بازي کند درحاليکه همه ي جوان هاي آمريکا به ديده‌ي احترام به او مي نگرند.» بنابراين نتوانستم او را داشته باشم و انتخاب کروگر اشتباه محض بود. همچنين براي آوردن باربارا استانويک سعي زيادي کردم ولي مجبور شدم پريسيلا لين را برگزينم. باربارا استانويک و گري کوپر باعث تقويت فيلم مي شدند که آن ها را از دست دادم.

پيتر باگدانوويچ : Shadow of a Doubt. ترزا وايت از شباهت ميان خود و دايي‌اش چيزهاي زيادي مي فهمد، و از طرفي بيش از هرکس ديگري به او مظنون است. فقط به اين دليل که او توجه دختر را بيش از هرکسِ ديگري به خود جلب کرده است. او دايي‌اش را مي پرستد و آن قدر در او خيره مي شود که ناگهان چيزي مي يابد. شخصيت کاتن در فيلم ايجاد دل‌سوزي مي کند؛ اين طور نيست؟

آلفرد هيچکاک : دلسوزي در رابطه با هر قاتلي وجود دارد، بهتر است بگوييم ترحم. شنيده‌ايد که قاتلاني فکر مي کنند براي نابود کردن فرستاده شده اند. شايد آن زنانْ مستحق آنچه سرشان آمده، بوده اند، اما کشتن آنان وظيفه ي او نبوده است. فيلم داراي يک بُعدِ اخلاقي است و کاتن درنهايت از بين ميرود. دخترْ ناخواسته دايي خود را ميکُشد. او وسيله اي است براي افتادن کاتن جلوي قطار. نتيجه اينکه همه ي شخصيتهاي منفي سياه نيستند و همه ي قهرمان هاي مثبتْ سفيد نيستند. همه چيز خاکستري است.

پيتر باگدانوويچ : آيا در فيلم، کاتن واقعا رايت را دوست دارد؟

آلفرد هيچکاک : اينطور فکر نمي کنم. نه آنقدر که رايت به او علاقه دارد. با وجود اين خواهرزاده او را از بين ميبرد، چون مجبور است. به قول اسکار وايلد: «هرکس آن چه را دوست دارد از بين ميبرد. » Shadow of a Doubt بيش از هر فيلم ديگري براي من رضايت‌بخش بود و يکي از فيلم هاي مورد علاقه ام است. چون شخصيت پردازي و حادثه را همزمان درکنارِ هم داشت که کار بسيار دشواريست.

پيتر باگدانوويچ : Lifeboat

آلفرد هيچکاک : در Lifeboat مي خواستم ثابت کنم که بيشترِ فيلم‌ها را نماي درشت تشکيل مي دهد. هيچ منظره اي در اين فيلم ديده نمي شود. ساختن آن، نوعي ستيزه جويي بود. و البته نظريه ام مقطعي بود. فيلم سروُصداي زيادي به پا کرد چون در فيلم نيروي نازي قويتر از بقيه به نظر مي رسيد. دو دليل براي اين کار داشتم: اول اينکه فرد نازي فرمانده يک زيردريايي بود و بنابراين بيش تر از بقيه از دريانوردي مطلع بود و دوم اين که اگر داستان را با جنگ آن دوره مقايسه کنيم، او کسي بود که پيروز شد. بقيه ي افرادي که نماينده‌ي دموکراسي بودند، اتحاد نيروي نازي را نداشتند. حتي جان هودياک که در نقش کمونيست بود نمي دانست چه بايد بکند. آنها به اتحاد نياز داشتند.

پيتر باگدانوويچ : چرا شخصيتِ سياه‌پوستِ داستان در زمان حمله به نازي به آن ها نپيوست؟

آلفرد هيچکاک : من نگذاشتم. او وجهه ي مذهبي داشت. وقتي سرود بيست وسوم را اجرا کرد، ديدم شخصيت دلنشيني دارد و بسيار بااحساس است. پيوستن او مطابق با شخصيتش نبود.

پيتر باگدانوويچ : Spellbound. بازشدن آن درها به چه چيزي اشاره داشت؟

آلفرد هيچکاک : از بن هکت خواستم تا درباره‌ي نمادي که به آغاز عشق ميان دو نفر دلالت داشته باشد، برايم تحقيق کند. او ايده‌ي درها را مطرح کرد.

پيتر باگدانوويچ : چرا براي آن سکانس رويا به دالي مراجعه کرديد؟

آلفرد هيچکاک : سلزنيک فکر مي کرد که من به عنوان تبليغات مي خواهم از دالي استفاده کنم. اين درست نبود. فکر کردم که اگر مي خواهم سکانس رويا داشته باشم بايد واضح و شفاف باشند. ديگر نمي خواستم از آن شيوه ي پرده ي محو که با استفاده از وازلينِ در اطراف لنز به دست مي آمد، استفاده کنم. چيزي که من مي خواستم و البته آنان به خاطر مخارج اين کار را نمي کردند، اين بود که سکانس رويا را در هواي آزاد و زير نور آفتاب بگيرم. دالي را هم به خاطر تبحرش و به خاطر فضاهاي بي‌انتهايي که در آثارش داشت انتخاب کردم.

گفت و گوی جذاب پیتر باگدانوویچ با «هیچکاک» ، مردی که زیاد می‌دانست! (قسمت دوم)

پيتر باگدانوويچ : Notorious

آلفرد هيچکاک : همان مضمون قديمي عشق و وظيفه. شغل گرانت ايجاب مي کند که برگمن را به آغوش رينز بي‌اَندازد. موقعيت مسخره اي است و گرانت درتمام طول ماجرا بسيار گرفته و بدخلق است. در عوض رينز شخصيتي دلنشين دارد، چراکه قرباني يک خيانت است و ما هميشه نسبت به قرباني احساس دلسوزي داريم. همچنين در نظر من عشق او به برگمن بسيار عميق‌تر از عشق گرانت به برگمن است.

پيتر باگدانوويچ : آن نماي عالي که از کليد گرفتيد،چگونه شکل گرفت؟

آلفرد هيچکاک : اين هم نوعي کاربرد عناصر بصري بود. ميخواهد اين را بگويد که در اين مکان شلوغ عنصر مهمي وجود دارد که محور همه ي ماجراست. سپس شما به روشن‌ترين شکل، نمود اين جمله را مي بينيد و به اين عنصر مهم مي رسيد، کليد کوچکي در دست. اين فقط نوعي بيان تصويري براي اين موضوع است که «در اين مکان به همه خوش ميگذرد اما هيچکس نميداند ماجرايي در پس پرده در جريان است.» و ماجرا خود را در اين کليد مي نماياند.

پيتر باگدانوويچ : The Paradine Case

آلفرد هيچکاک : به نظر من انتخاب بازيگرها تمام نکات قوت داستان را از بين برد. هر زن زيبايي مي تواند نمادي از شيطان باشد. حتي جلوه ي شيطاني مي تواند شخصيت حقيقي او را بپوشاند. شخصيت آليدا والي در داستان اصلي ضعيف بود. آنها با لويي ژوردان هم قرارداد بسته بودند درحاليکه به هيچ وجه مناسب آن نقش نبود. شخصيت واقعي اين نقش بايد کارگر اصطبلي مي‌بود با دستان پينه‌بسته که بوي پهن اسب ميداد و کسي مثل رابرت نيوتون بايد اين نقش را بازي مي کرد. گرگوري پک براي نقش اول مناسب نبود. رونالد کولن يا لارنس اولويه مي توانستند بهتر باشند، فردي موقرتر لازم بود. نکته اين جاست که پک با افتادن در دامِ زني که مي تواند با هرکسي رابطه داشته باشد، خود را بي‌ارزش ميکند. پک توسط او مسخ شده است.

پيتر باگدانوويچ : آيا Rope را از نظرتکنيکي يکي از تجربي‌ترين فيلمهايتان مي دانيد؟

آلفرد هيچکاک : در تلاش براي تصوير کردن نمايشنامه، سينماي ناب را کنار گذاشتم. فيلم با دوربين متحرک در زمان واقعي‌اش گرفته شد و قصه به طور پيوسته در جريان بود. ديدم که بايد فيلمبرداري هم به همان صورت مداوم انجام شود. فکر ميکنم اين يک اشتباه تکنيکي بود چون به خاطر آن مي‌بايست سينماي ناب را کنار گذاشت. اما وقتي نمايشي را در يک اتاق فيلمبرداري مي کنيد، تکه تکه کردن آن بسيار مشکل است.

پيتر باگدانوويچ : رويکردتان به Rope، برخلاف Psycho،به هيچ وجه کميک نبود.

آلفرد هيچکاک : نه. جنايت بسيار هولناک بود. هيچ طنزي در کار نبود.

پيتر باگدانوويچ : Under Capricorn. اين فيلم، موفق نبود؛ اما به نظر شما چرا بسياري از منتقدان فرانسوي آن را از بهترين فيلم هاي شما مي دانند؟

آلفرد هيچکاک : چون به آن همانطور که بود نگاه کردند، نه آنطور که مردم مي خواستند. اينجا با يک فيلم هيچکاکي سر و کار داريد که يک داستان تاريخي است و تقريبا تا انتهاي فيلم به عنوان يک فيلم پليسي يا پرهيجان به آن نگاه نمي کنيد. يادم است که يک منتقد هاليوودي گفته بود: «بايد 105 دقيقه منتظر بمانيم تا اولين دلهره‌ها را تجربه کنيم.» آنها با خواسته هاي مشخصي به تماشاي فيلم مي نشستند و آن چه که در جستجويش بودند را در فيلم پيدا نمي کردند.(نقدفارسی) اشتباه اصلي فيلم همين بود. انتخاب هنرپيشه ها هم درست نبود. بازهم تکرار ماجراي خانم و مِهتَر. برگمن عاشق جو کاتن مي شود و او را به عنوان يک محکوم به استراليا مي فرستند و برگمن به دنبالش مي رود. او به خاطر اين عشق سرشکسته مي شود و همين نکته ي اصلي است. کاتن انتخاب درستي نبود، برت لنکستر را مي خواستم. باز هم تحميلي بود. هم چنين از دوربين سيال استفاده کردم که شايد اشتباه بود چون بر حادثه اي نبودن ماجرا تاکيد مي کرد.

پيتر باگدانوويچ : Stage Fright. چرا از اين فيلم خوشتان نمي آيد؟

آلفرد هيچکاک : باز هم واقعي نبودن يکي از شخصيتها (با بازي جين وايمن). او بايد نقش دختري با صورت جوشي و چرک را بازي مي کرد که از اين کار سرْ باز زد و من دردسر زيادي با او داشتم. اشتباه بعدي اين بود که تهديدِ زيادي نبود. تهديد از جانب ديتريش و شريکش بود که در نقش منفي بودند اما آنها خودشان مي ترسيدند. بنابراين کاري که شما در چنين داستاني مي کنيد اين است که آن خطر اصلي را پنهان کنيد. هم چنين عده ي زيادي به دروغين بودن آن صحنه ي بازگشت به گذشته در آغاز فيلم اعتراض کردند. آ نها گفتند که در اين صحنه ما را فريب داديد. اما چرا نبايد دروغ مي گفت؟ مي بينيد شکستن سنت هميشه يعني دردسر.

پيتر باگدانوويچ :
Strangers on a Train

آلفرد هيچکاک : گرينجر خوب انتخاب نشده بود. برادران وارنر براي انتخاب او به من اصرار کرد. بايد فردي قوي‌تر و نافذتر در اين نقش ميبود.

پيتر باگدانوويچ : چگونه به آن سکانس خيره‌کننده روي چرخ و فلک دست يافتيد؟

آلفرد هيچکاک : اين مشکلترين صحنه بود. پرده ي بزرگي ترتيب داديم که يک آپارات بزرگ بر روي آن تصويري را مي انداخت. بر روي زمين استوديو خط سفيد باريکي دقيقا در امتداد لنز آپارات کشيديم و لنز دوربين هم بايد دقيقا در راستاي همين خط قرار مي گرفت. دوربين، از آن پرده و آنچه روي آن بود فيلم نمي گرفت، بلکه نورهايي را در چند رنگ مختلف فيلم برداري مي کرد. بنابراين لنز دوربين بايد هم‌تراز و در امتداد عدسي آپارات ميبود. بسياري از نماهاي چرخ و فلک بايد از زاويه ي پايين گرفته ميشد.

بنابراين مي توانيد تصور کنيد اشکال کجا بود. بايد آپارات را روي سکوي بلندي مي گذاشتيم که به پايين جهت مي گرفت. هربار که زاويه عوض ميشد بايد آپارات را جابه‌جا مي کرديم. براي ازجادَرْرَفتنِ چرخ و فلک تصوير يک مدل کوچک را بر پرده‌اي بزرگ انداختيم و در جلوي پرده افراد زنده را قرار داديم. اما خطرناک‌ترين کاري که در زندگي ام کرده‌ام را در اين فيلم انجام دادم؛ ديگر هرگز چنين کاري نمي کنم. وقتي آن مرد ريزاندام به زير چرخ وفلکِ درحرکت خزيد، آن صحنه واقعي بود. اگر سرش را يک يا دو اينچ بالاتر مي آورد تمام بود. وقتي به آن فکر مي کنم عرق سرد بر تنم مي نشيند. چه شانسي آوردم. همان موقع هم مي دانستم دارم چه کار مي کنم ولي با خودم مي گفتم شايد هم سرش را بالا نياورد.

پيتر باگدانوويچ : آيا تعقيب والکر توسط گرينجر بيشتر به خاطر احساس گناهي که در قبال قتل همسرش داشت نبود؟

آلفرد هيچکاک : قطعا همينطور است. احساس ميکرد که خودش همسرش را به قتل رسانده است.

پيتر باگدانوويچ : I Confess

آلفرد هيچکاک : اين فيلم دو مشکل داشت. از کارکردن با کليفت لذت نبردم چون زيادي پيچيده بود. آن باکستر هم اصلا مناسب نبود. هنرپيشه‌اي را از سوئد با نام آنيتا بيورک در نظر داشتم که نقش اول را در Miss Julie بازي کرده بود. مي خواستم از يک ناشناس استفاده کنم. بيورک با يک بچه ي نامشروع به کبک آمد و کمپاني وارنر گفت که نمي توانيم از او استفاده کنيم و او را برگرداند. بعد به من پيغام دادند که هيچکس را غير از باکستر ندارند و بايد از او استفاده کنم که اشتباه بود. او را به عنوان فردي اهل کبک نمي توانستم بپذيرم. يک دختر خارجي مي خواستم که لهجه داشته باشد.

پيتر باگدانوويچ : چگونه به تاثير درخشان صحنه ي بازگشت به گذشته در آغاز فيلم دست يافتيد؟

آلفرد هيچکاک : از حرکت آهسته استفاده کردم.

پيتر باگدانوويچ : آيا به نظر شما کليفت قبل از بازگشتش از جنگ تصميم گرفته بود کشيش شود؟

آلفرد هيچکاک : بلي. فکر مي کنم از قبل تصميم گرفته بود.

پيتر باگدانوويچ : آيا فکر ميکنيد کليفت دچار وسوسه ي قرباني کردن خود بود؟

آلفرد هيچکاک : بلي. در نهايت هم شهيد مي شود.

پيتر باگدانوويچ : کليفت و باکستر احساس گناه مي کردند چون از اينکه مردْ کشته شده بود و از شرش خلاص شده بودند تا حدودي خوشحال هم بودند. اين طور نيست؟

آلفرد هيچکاک : بله. اما واقعا خوشحال نبودند، به خاطر وجدانشان. قتل، از ذهنشان خارج نشده بود و احساس عذاب وجدان مي کردند.

پيتر باگدانوويچ : Dial M for Murder. دليل اصلي ساخت اين فيلم چه بود؟

آلفرد هيچکاک : من داشتم دنبال يک پناه مي گشتم. وقتي انرژي‌تان تمام ميشود، وقتي خلاقيت‌تان تَه ميکِشد و مجبوريد که ادامه دهيد، به اين وضعيت مي گويم دنبال پناه گشتن. پس يک نمايشنامه ي موفق بگيريد که هيچ تلاش خلاقانه اي از جانب شما لازم نباشد و فيلمي از آن بسازيد. وقتي در اين حرفه هستيد دست به هيچ کاري نبايد بزنيد مگر اينکه از چيزي اطمينان داشته باشيد. اگر مجبوريد که چيزي بسازيد، همانطور که من اسير قراردادم با کمپاني برادران وارنر بودم، ريسک نکنيد.

نمايشنامه اي را دست بگيريد و يک فيلم متوسط بسازيد. از حرف زدن مردم فيلم بگيريد. اما فيلم کردن نمايشنامه يک جنبه ي جذاب هم دارد. اشتباه بعضي از فيلمسازان در اين مسير اين است که سعي مي کنند تا نمايشنامه را بر روي پرده باز کنند. فکر مي کنم مفهوم اصلي نمايشنامه، محدود شدن آن به روي سن باشد. و نويسنده هم از همين خصيصه به صورت دراماتيک استفاده مي کند. اگر آن را نداشته باشيد يعني هيچ چيز نداريد. در اين فيلم من مطمئن بودم که بايد تا جايي که ممکن است وقايع را به بيرون از آپارتمان نکشانم. موزاييک کف محوطه، تَرَک پايينِ در و سايه‌ي پاها همه بخشي از جنبه هاي نمايشي بودند که من آن ها را حفظ کردم.

پيتر باگدانوويچ : Rear Window

آلفرد هيچکاک : منتقدي در روزنامه‌ي آبزرور، Rear Window را فيلمي وحشتناک خواند، چون در آن مردي از پنجره مردم را ديد ميزند. به نظرم اين حرف بي معني است. همه اين کار را مي کنند، اين يک حقيقت است و فقط از روي کنجکاوي است نه به قصد بدي کردن. مردم نمي توانند جلوي نگاه کردنشان را بگيرند، مهم نيست که چه کسي باشيد. آيا در مواجه ي قاتل با استوارت چيزي ترحم برانگيز در مورد قاتل وجود ندارد؟ از استوارت مي پرسد «چرا اين کار را مي کني؟ اگر بيرون را نمي پاييدي، من هم فرار کرده بودم.» استوارت جوابي ندارد. مچش گرفته شده است.

پيتر باگدانوويچ : To Catch a Thief. آيا گريس کلي ترجيح نميداد که گرانت عامل آن سرقت‌ها باشد؟

آلفرد هيچکاک : مسلّما همين طور است، او را بيشتر راضي مي کرد.

پيتر باگدانوويچ :
The Trouble with Harry

آلفرد هيچکاک : The Trouble with Harry به روش متفاوتي براي پخش نياز داشت. اگر توزيع‌کنندگان مي دانستند با فيلم چه کنند، فيلم موفقي از کار درمي آمد.

[توضيح: مقصود هيچکاک تلقّي همه از فيلم به عنوان يک اثر جنايي ديگر بود و نه يک کمدي.]

اما در روال عادي برنامه هاي نمايش استوديو قرار گرفت و قرباني شد. فيلم در پاييز فيلمبرداري شد تا زيبايي محيط را در مقابل زشتي مرگ قرار دهد. طنز اين فيلم نسبت به ترس را دوست دارم. مکالمه اي در اين فيلم وجود دارد که جمله ي مورد علاقه ام در تمام فيلم هايم است، زماني که تادي گوين جسد را از پاهايش گرفته و ميکِشد، زن بالا مي‌آيد و ميگويد: «مشکلي پيش آمده کاپيتان؟!»

پيتر باگدانوويچ : The Man Who Knew Too Much. از ميان تمام فيلم‌هايتان چرا اين فيلم را براي ساخت مجدد انتخاب کرديد؟

آلفرد هيچکاک : فکر ميکردم براي تماشاگر آمريکايي، نکاتِ پُرشوري در اين فيلم وجود دارد که جذابتر از بقيه ي فيلم‌هاست. نسخه ي دوم دقيق‌تر ساخته شده است. نسخه ي اول خودجوش‌تر و ناشي از کم‌تجربگي است.

پيتر باگدانوويچ : دوريس دي مانند بسياري از شخصيت هاي شما از زندگي بي هيجانش شکايت دارد و سپس در تنگناي وحشتناکي قرار مي گيرد. آيا اين نظر شماست درمورد فضيلت هاي يک زندگي ساده؟

آلفرد هيچکاک : دراين‌باره چيزهاي زيادي مي توان گفت. اما از نظر روانشناسي اگر به من نگاه کنيد مي بينيد که من هيچ کدام از احساساتي که شخصيت هايم تجربه مي کنند را ندارم. هيچکدام از آن وسوسه ها را ندارم. خداي من. من 36 سال است که با همسرم ازدواج کرده‌ام و زندگي خوبي داشته‌ام. هيچ شباهتي با آنها ندارم. اگر داشتم، نمي‌توانستم اين قدر بي‌طرفانه آ نها را تصوير کنم.

پيتر باگدانوويچ : The Wrong Man

آلفرد هيچکاک : از ساخت اين فيلم لذت بردم چون در مورد بزرگترين ترسِ زندگيم، ترس از پليس بود. هميشه به صحنه‌اي فکر مي کردم که مردي را به زندان مي بردند و او از پشت ميله هاي ماشين پليس به مردم نگاه مي کرد که به رستوران ميروند، به خانه هاشان ميروند، پشتِ در تئاتر صف کشيده اند، و اين مرد دارد احتمالا براي 10 يا 15 سال به زندان ميرود و آخرين نگاه‌هايش را به زندگي روزمره مي اندازد. شايد The Wrong Man بايد مثل يک فيلم مستند ساخته مي شد؛ بدون هيچ جنبه ي سينمايي با يک فيلمبردار خبري و دوربيني ثابت. قسمت آغازين فيلم را خيلي دوست دارم، همچنين نقطه ي اوج فيلم را که در آن مرد درحال دعا خواندن در مقابل عکس روي ديوار است و سارق واقعي پيدا مي شود. هم زماني اين دو را دوست داشتم. اما به خاطر پيروي از حالت مستند بايد ماجراي زن او را هم پي مي گرفتم و در نتيجه داستان خودِ او تا حدودي گم ميشد.

گفت و گوی جذاب پیتر باگدانوویچ با «هیچکاک» ، مردی که زیاد می‌دانست! (قسمت دوم)

پيتر باگدانوويچ : آيا Vertigo درباره‌ي تضاد بين واقعيت و خيال نيست؟

آلفرد هيچکاک : بله. کليت ماجرا مرا به خود جلب کرد. استوارت سعي مي کند که يک زن مرده را در قالب زني زنده خلق کند. او نميتواند زن را از ذهنش خارج کند. در کتاب، يکي بودن اين دو زن تا آخر کتاب فاش نمي شود. وقتي که سام تيلر روي آن کار ميکرد به او گفتم: «زماني که استوارت زن تيره مو را مي بيند وقت آن است که حقيقت را برملا کنيم.» او شوکه شد. به او گفتم اگر اين کار را نکنيم ماجرا تا وقتي که اين موضوع برملا شود چه خواهد بود؟ مردي با يک دختر تيره مو آشنا مي شود و در او شباهت هايي را به زني ديگر ميبيند. بهتر است خود را جاي تماشاگران بگذاريم: قهرمان فيلم زني را مي‌بيند و ميخواهد آن را تغيير دهد اما در انتها ميفهمد که هر دو نفر يکي هستند.

ممکن است بخواهد او را بکشد، اين جا باز به همان داستان قديمي برمي گرديم: «غافلگيري يا دلهره؟» فرض کنيد مثلا بمبي در اتاق قرار دارد و گفتگوي خيلي معمولي و کسل کننده‌اي هم ميان من و شما در جريان است. ناگهان بمب منفجر ميشود و تماشاگران براي 15 ثانيه شوکه مي شوند. حالا حالت را عوض کنيد. همين صحنه را بازي کنيد ولي بمب را نشان دهيد که در جايي قرا گرفته و سر ساعت مثلا يک منفجر خواهد شد؛ يک ربع به يک، ده دقيقه به يک. حالا هرچه قدر هم که گفتگوي‌مان بي معني باشد، اهميت پيدا مي کند. در اينصورت آن ها براي ده دقيقه درگير هستند به جاي اينکه فقط 15 ثانيه غافلگير شده باشند. حالا به Vertigo برمي گرديم. اگر حقيقت را به آ نها نگوييم خودشان حدس ميزنند و يک تصوير مبهم از آن چه در جريان است در ذهنشان شکل مي گيرد.

به سام گفتم که يکي از مسائل حياتي در مورد تعليق، ذهني به هم ريخته است. درغيراينصورت تماشاگر واکنش نشان نمي‌دهد. همچنين پافشاري دختر در بخش اول فيلم دليلي پيدا نميکرد. اما حالا مي دانيد، او نمي خواهد رازش برملا شود، براي همين لباس خاکستري را نمي خواهد و نمي خواهد موهايش را بلوند کند. چون به محض اينکه اين کار را بکند دستش رو ميشود. حتي وقتي که از آرايشگاه برمي گردد موهايش را برخلاف خواسته ي استوارت نبسته است. استوارت دوباره از او مي خواهد که موهايش را جمع کند. زماني که دختر از حمام بيرون مي آيد استوارت يک شبح، تصوير زن ديگر را مي بيند.

به همين خاطر از نور سبز استفاده کردم. وقتي بخش اول فيلم را که کاملا در ذهن استوارت مي گذرد، فيلمبرداري ميکرديم، دختر واقعا مثل کسي بود که از گذشته آمده بود و براي دست يافتن به چنين کيفيت رويايي فيلم را با فيلتري مه‌آلود با رنگ سبز گرفتيم، با اينکه در آفتاب گرفته شده بود. به همين دليل هم بود که هتل امپاير در خيابان پست را انتخاب کردم. چون در بيرون پنجره تابلويي از نئون سبز داشت. مي خواستم آن نور سبز را مدام نشان دهم که روشن و خاموش مي شد. وقتي صورتش به او نزديک شد آن حالت را حذف کردم و او به واقعيت بازگشت. او از عالم مردگان بازگشته بود اما با ديدن گردنبند مي‌فهميد که در تمام مدت فريب خورده است.

پيتر باگدانوويچ :
North by Northwest

آلفرد هيچکاک : نوعِ آمريکايي The 39 Steps است. مدتها به آن فکر کرده بودم. فيلم يک فانتزي بود و در آن با بخشي از زندگي واقعي سروُکار نداريم. همه ي فيلم در عنوانش خلاصه مي شد: جهتي به‌نامِ North by Northwest در قطب‌نما وجود ندارد. از اين فيلم فقط يک صحنه حذف شد: سکانس خط توليد در ديترويت. مي خواستم دو مرد را نشان دهم که در خط توليد راه مي روند و حرف مي زنند و پشت سرشان يک ماشين در حال سرهم شدن است. از يک فريم خالي شروع شده و ساختش ادامه پيدا مي کند. گفتگوي ميان آن دو که احتمالا ربطي هم به اتومبيل پيدا مي کند، پيش ميرود و در نهايت ماشين با بنزين پر مي شود و يکي از آن دو پشت آن مي‌نشيند و ميرود. مي‌خواستم ماشين را نشان دهم که از خط توليد بيرون مي آيد، آنها درش را باز مي کنند و يک جسد ناگهان بيرون مي افتد.

پيتر باگدانوويچ : فکر آن سکانس هواپيما چه گونه به ذهنتان رسيد؟

آلفرد هيچکاک : از آنجا مي آيد که مي خواستم از قراردادها دوري کنم. کليشه ي چنين صحنه هايي را در The Third Man مي بينيم. در خيابان زير نور چراغ با شکل و شمايلي قرون وسطايي گربه اي سياه ميخزد، کسي پرده را کنار ميزند و نگاهي به بيرون مي اندازد؛ همراه با موزيکي ترسناک. نقطه ي مقابل اين چه مي تواند باشد؟ فقط آفتاب روشن و مردي که با لباس کار در اين دکور قرار گرفته. بدون موزيک و بقيه ي چيزها.

پيتر باگدانوويچ : جيمز ميسون واقعا شخصيتي منفي ندارد، اين طور نيست؟

آلفرد هيچکاک : نه. در طول فيلم هيچ کار شيطاني انجام نميدهد. من براي اين که او را از منفي شدن دور نگه دارم آن را به سه بخش تقسيم کردم. يکي خود ميسون، منشي او با چهره اي ترسناک، و فرد سوم آدام ويليامز که مظهرِ بي‌رحمي بود.

پيتر باگدانوويچ : آيا Psycho را اساساً يک فيلم طنزآلود مي دانيد؟

آلفرد هيچکاک : وقتي مي گويم طنز، منظورم اين است که شوخ طبعي مرا قادر ميکند که هولناکي آن را مهار کنم. اگر بخواهم همين داستان را جدي تعريف کنم، هيچ گاه دلهره و رمز را واردش نمي کنم و حالتي مستند به آن مي دهم. به راحتي همان چيزي مي شود که روانشناس در انتها تعريف مي کند.

پيتر باگدانوويچ : در Psycho بيشتر از اينکه هنرپيشه ها را هدايت کنيد، به تماشاگران جهت ميدهيد.

آلفرد هيچکاک : بله. اين فيلم از سينماي ناب استفاده ميکند تا تماشاگر را برانگيزد. اين کار را با جلوه هاي بصري ويژه اي انجام داديم. به همين دليل است که صحنه ي قتل در حمام به شدت خشن است و فيلم که پيش مي رود خشونت کمتر مي شود. اما همين صحنه کاملا در ذهن تماشاگر باقي مي ماند. فکر ميکنم در Psycho بازيگران هويتي ندارند؛ زماني براي پرداخت آن ها وجود نداشت و احتياجي هم به آن نبود. تماشاگر بدون شناختِ ورا مايلز يا جان گاوين اوج فيلم را در انتها با آن ها پشت سر مي‌گذراند.

آنها فقط شخصيت هايي هستند که مخاطب را به انتهاي فيلم هدايت مي کنند. آنها برايم جذاب نبودند و همينطور که ميدانيد هيچکس حضور آنها را يادآور نمي شود. ميدانيد مديران کمپاني چه گونه هنرپيشه ها را انتخاب کردند؟ آن ها گفتند که دختر در بخش اول کشته مي شود پس هرکسي را مي توانيم به جاي او بگذاريم. و نقش دوم را هم به جنت لي بدهيم. اما نکته اينجاست که يک ستاره ي سرشناس در اول فيلم کشته شود، همين ماجرا را غيرمنتظره مي کند و به خاطر همين تماشاگر بايد از لحظه‌ي اول فيلم را ببيند. اگر ديرتر به فيلم برسند، خواهند پرسيد پس جنت لي کِي وارد ميشود.

پيتر باگدانوويچ : آيا در Psycho تکنيک هاي تلويزيون را آزموديد؟

آلفرد هيچکاک : اين فيلم توسط يک واحد تلويزيوني ساخته شد اما دليل آن فقط مسايل اقتصادي، سرعت و هزينه‌ي فيلمبرداري بود که با کاهش تعداد صحنه ها به دست آمد. تا وقتي که نتيجه واقعا سينمايي ميشد ادامه مي داديم. صحنه ي حمام 7 روز طول کشيد درحاليکه گفتگوي روانشناس در آخر فيلم در يک روز گرفته شد.

پيتر باگدانوويچ : سال باس در ساخت فيلم چه قدر همکاري کرد؟

آلفرد هيچکاک : فقط تيتراژ اصلي و عناوين فيلم را طراحي کرد. از من خواست که يک سکانس را هم در Psycho انجام دهد و من پذيرفتم. صحنه را روي کاغذ نوشت و طرح هاي کوچکي از کارآگاه کشيد که قبل از کشته شدنش از پله ها بالا ميرفت. يکي از روزهاي فيلمبرداري من مريض شدم و به دستيار گفتم که آن نماهايي که باس طرحش را ريخته بسازند. 20 نما گرفته بودند و وقتي آنها را ديدم گفتم که هيچ کدام از آنها را نمي‌توانند استفاده کنند. صحنه، کارآگاه را مردي خبيث نشان ميداد، درحالي که آن مرد کاملا بي گناه بود. اين جا قصد نداشتيم تماشاگر را از جا بلند کنيم. قبلا اين کار را کرده بوديم. فقط مي خواستيم مردي را نشان دهيم که خيلي ساده از پله ها بالا مي رود. بدون هيچ پيچيدگي، خيلي ساده.

پيتر باگدانوويچ : آيا اشاراتي اخلاقي را در اين فيلم در نظر داشتيد؟

آلفرد هيچکاک : شما با عده‌اي آدم غيرعادي سروُکار داريد، گمان نکنم اخلاقيات را در مورد افراد مجنون بتوان به کار برد.

پيتر باگدانوويچ : در The Birds هم مانند بسياري ديگر از فيلمهايتان انسانهايي معمولي و اغلب متوسط را در موقعيت‌هايي غيرعادي قرار داديد.

آلفرد هيچکاک : اين براي همذات‌پنداري تماشاگر است. فيلم خيلي آرام شروع مي شود. بعد از ملاقات دختر و مرد جوان، دختر وارد يک موقعيت پيچيده ميشود. رابطه ي غيرطبيعي پسر با مادرش و عشق پنهاني معلم مدرسه به او. اين دختر خوشگذران براي اولين بار با واقعيت مواجه مي شود. واقعيت به يک فاجعه تبديل مي شود و تحول دختر را به هم راه مي آورد.

گفت و گوی جذاب پیتر باگدانوویچ با «هیچکاک» ، مردی که زیاد می‌دانست! (قسمت دوم)

پيتر باگدانوويچ : به نظر شما مضمون فيلم دقيقا چيست؟

آلفرد هيچکاک : در کل به نظرم مردم در حالت عادي مغرور و خودپسندند اما زماني که فاجعه‌اي اتفاق مي افتد ديگر آنطور نيستند و عوض مي شوند. مادر به شدت وحشت مي کند چون وانمود مي کند که قوي است. اما اينطور نيست، فقط ظاهريست. او پسرش را جايگزين شوهرش کرده و شخصيتي بسيار ضعيف دارد. اما دختر نشان مي دهد که در رويارويي با مشکلات انسانها ميتوانند قوي باشند. مثل مردم لندن در زمان بمباران جنگ.

پيتر باگدانوويچ : آيا فيلم تصويري از رستاخيز نيست؟

آلفرد هيچکاک : همينطور است و ما نميدانيم که چه طور بايد خود را بيرون بکشند. مادر وحشت زده است و دختر شهامت رويارويي با پرندگان و از بين بردن آنان را دارد اما به عنوان يک گروه همه قربانيان رستاخيز هستند. در انتها تماشاگر معمولي مي تواند تصور کند که آن ها به سن فرانسيسکو گريخته اند اما طرح اصليم اين بود که خروج آنها از خانه ديزالو شود به نمايي از پلِ گلدن گيت درحاليکه روي آن ميليونها پرنده نشسته اند.

پيتر باگدانوويچ : چه طور شد که پرندگان را بهانه‌ي اين کار قرار داديد؟

آلفرد هيچکاک : احساس کردم که بعد از Psycho مردم انتظار چيزي بهتر را دارند. متوجه شدم که در بقيه فيلم هاي ژانرِ فاجعه مثل در ساحل، مسائل خصوصي شخصيت‌ها اصلا جايي در داستان ندارد. فيلمي را به ياد مي‌آورم با نام The Pride and the Passion که درباره ي شليک يک تفنگ بود، هرشب مقداري از ماجراهاي شخصي‌شان نشان داده ميشد و صبح روز بعد دوباره به آن اسلحه برمي‌گشتند. به طرز وحشتناکي تکه تکه شده بود. هيچ يک پارچگي وجود نداشت. متوجه اين موضوع نبودند که مردم در کنار آن اسلحه نفس هم مي کشند. در ساخت The Birds تصميم گرفتم از چنين چيزي دوري کنم. عمداً فيلم را با رفتارهاي عادي افراد شروع کردم. با اينکه عنوان هاي اول فيلم هم، شوم و تهديدآميز باشند کنار آمدم.

مي خواستم از نقاشي هاي زيباي چيني از پرندگان استفاده کنم. اين کار را نکردم، چون ترسيدم تماشاگران تبليغات فيلم را ديده باشند و با ديدن اين عنوان‌بندي صبرشان را از دست بدهند و بپرسند پس پرندگان کجايند؟ به همين خاطر بود که هرازچندي تلنگري به آنها مي زدم. پرنده‌اي که به در ميخورد، پرندگاني که روي سيم برق نشسته اند. اما فکر کردم که شناساندن شخصيت ها خيلي مهم باشد، مخصوصا شخصيت مادر که در ماجرا کليدي است. از طرف ديگر بايد وقت‌مان را قبل از وارد شدن پرنده ها صرف مي کرديم و جذب فضا مي شديم. همه ي داستان باز هم فانتزي است اما همه چيز تا حد امکان واقعي جلوه مي کند؛ دکور، مردم، محوطه و حتي خود پرندگان بايد پرندگانِ محلي مي‌بودند و نه کرکس يا پرندگان وحشي.

پيتر باگدانوويچ : حقه هاي زيادي در نماها به کار برده بوديد، اين طور نيست؟

آلفرد هيچکاک : مجبور بوديم. 371 نماي ساختگي به کار برديم که از همه مشکل‌تر نماي آخر بود که از 32 تکه ي مجزاي فيلم تشکيل شده بود. تعداد مرغ دريايي‌هايي که داشتيم محدود بود، بنابراين جلوي صحنه در 3 بخش مختلف فيلمبرداري شد. ما قاب تصوير را سه تکه کرديم و هر تکه را جداگانه فيلمبرداري کرديم. اول پرنده ها را دريک سوم چپ قاب گذاشتيم، بعد وسط و در آخر در يک سوم سمت راست. در لابراتوار آنها را به روي هم منتقل کرديم و صحنه پر از پرنده به نظر مي آمد. چند پرنده اي که داشتيم در بخش اول، براي بخش وسط دوباره همان نما، و براي قسمت سمت راست دوباره همان پرنده ها. آسمان تصوير يک تکه فيلم جداگانه بود. تصوير اتوموبيل خودش يک تکه فيلم بود. همه‌ي اينها که تا 32 قطعه ي جداگانه بودند در لابراتوار سرهم شدند.

پيتر باگدانوويچ : درباره ي استفاده از حقه هاي سينمايي چه فکر مي کنيد؟

آلفرد هيچکاک : بالاخره بايد به هرترتيبي آن صحنه ها را خلق کنيد. نکته ي مهم درباره ي The Birds اين بود که من هيچگاه نپرسيدم که آيا ساخت آن امکان‌پذير است يا نه. چون دراينصورت هيچ گاه ساخته نميشد. هر تکنيسيني ميگفت غيرممکن است. بدون به کاربردن تکنيک هاي پيشرو، ساخت فيلم ممکن نبود. Cleopatra يا Ben-Hur در مقابل آن هيچ بودند، آ نها فقط صحنه هاي بزرگ و تعداد زيادي آدم داشتند. کاري که تعليم دهنده‌ي پرندگان انجام داده بود خود شگفت انگيز بود. صحنه اي که کلاغها، بچه ها را در خيابان تعقيب مي کنند و پشت آنها فرود مي آيند را ببينيد. روزها طول کشيد تا بتوانيم آنها را روي کاپوت ماشين بنشانيم و در زمان مناسب پروازشان دهيم. اگر رابرت برکز (فيلمبردار) و بقيه خودشان مثل تکنيسين ها عمل نمي کردند، The Birds به راحتي مي توانست 5 ميليون دلار هزينه بردارد.

پيتر باگدانوويچ : Marnie چگونه خواهد بود؟

[توضيح: مارني در زمان مصاحبه در دست توليد بود.]

آلفرد هيچکاک : داستان دختري است که نميداند کيست. او يک بيمارِ رواني است که بي‌اختيار دزدي مي کند و البته از جنس مخالف هم مي ترسد که در انتها علت آن را مي فهمد. از نظر سبک تا حدودي شبيه Notorious است.

پيتر باگدانوويچ : Marnie يک دزد است. اما آشکارا نسبت به او احساس دلسوزي مي کنيم. چگونه اين امر ممکن شد؟

آلفرد هيچکاک : عامه ي مردم وقتي کسي را مي بينند که دارد کار خلاف انجام مي دهد، دوست دارند که گير نيافتد. چيزي آن ها را وا ميدارد که بگويند: «زود باش، زود باش، دارند مي رسند.» فکر ميکنم اين يک ميل دروني است و مهم نيست آن کار چه قدر بد يا شيطاني باشد. البته نه شايد در مورد جنايت. تماشاگر دلهره ي گرفتار شدن او را نميتواند تحمل کند.

گزارش تخلف

کلیه مطالب سایت توسط ربات از خبرگزاری های معتبر و سایتهای فارسی زبان به همراه لینک منبع باز نشر می شود و سایت ما هیچ مسئولیتی نسبت به آنها ندارد. لطفا در صورت برخورد با مطالب و صفحات خلاف قوانین در سایت آن را از طریق لینک گزارش تخلف در قسمت پایین به ما اطلاع دهید تا رسیدگی شود.

تبلیغات لینکی

جدیدترین اخبار

داغ ترین اخبار